<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>عمو ممد &#187; پندگونه‌ها</title>
	<atom:link href="http://amoomamad.com/category/everything-everywhere/advice/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://amoomamad.com</link>
	<description>همه چيز از همه جا</description>
	<lastBuildDate>Thu, 05 May 2011 12:37:32 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.1.2</generator>
		<item>
		<title>نوشته ای از اِرما بومبک</title>
		<link>http://amoomamad.com/writing-of-erma-bombeck/</link>
		<comments>http://amoomamad.com/writing-of-erma-bombeck/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 10 Dec 2010 18:30:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عموممد</dc:creator>
				<category><![CDATA[پندگونه‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amoomamad.com/writing-of-erma-bombeck/</guid>
		<description><![CDATA[اگر می‌توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می‌زدم و بیشتر گوش می‌کردم دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می‌کردم حتی اگر فرش خانه‌ام کثیف و لکه‌دار بود و یا کاناپه‌ام ساییده و فرسوده شده در سالن پذیرایی‌ام ذرت بو داده می‌جویدم و اگر کسی می‌خواست که آتش شومینه را روشن [...]


مطلب مرتبط پيدا نشد

Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="center"><img style="border-right-width: 0px; display: block; float: none; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; margin-left: auto; border-left-width: 0px; margin-right: auto" title="Erma Bombeck" border="0" alt="Erma Bombeck" src="http://mypicta.files.wordpress.com/2010/12/ermabombeck.jpg?w=468&amp;h=190" width="468" height="190" /></p>
<p align="justify">اگر می‌توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می‌زدم و بیشتر گوش می‌کردم </p>
<p align="justify">دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می‌کردم حتی اگر فرش خانه‌ام کثیف و لکه‌دار بود و یا کاناپه‌ام ساییده و فرسوده شده </p>
<p> <span id="more-1615"></span>
<p align="justify">در سالن پذیرایی‌ام ذرت بو داده می‌جویدم و اگر کسی می‌خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه‌ام نمی‌شدم </p>
<p align="justify"><img style="border-bottom: 0px; border-left: 0px; margin: 0px 10px 0px 0px; display: inline; border-top: 0px; border-right: 0px" title="Erma Bombeck" border="0" alt="Erma Bombeck" align="left" src="http://mypicta.files.wordpress.com/2010/12/0836234774.jpg?w=255&amp;h=254" width="255" height="254" />پای صحبتهای پدر بزرگم می‌نشستم تا خاطرات جوانی‌اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره‌های اتاق را نمی‌بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد، شمع‌هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده‌اند را روشن می‌کردم و به نور زیبای آنها خیره می‌شدم </p>
<p align="justify">با فرزندانم بر روی چمن می‌نشستم بدون آنکه نگران لکه‌های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می‌بندند </p>
<p align="justify">با تماشای تلویزیون کمتر اشک می‌ریختم و قهقهه خنده سر می‌دادم و با دیدن زندگی بیشتر می‌خندیدم </p>
<p align="justify">هر وقت که احساس کسالت می‌کردم در رختخواب می‌ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی‌کردم که دنیا به آخر رسیده است </p>
<p align="justify">هرگز چیزی را نمی‌خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است. </p>
<p align="justify">به جای آنکه بی‌صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم هر لحظه از این دوران را می‌بلعیدم چرا که شانس این را داشته‌ام که بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم </p>
<p align="justify">وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می‌کشیدند هرگز به آنها نمی‌گفتم: بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور، بلکه به آنها می‌گفتم دوستتان دارم </p>
<p align="justify">اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می‌شد هر دقیقه آن را متوقف می‌کردم ، آن را به دقت می‌دیدم ، به آن حیات می‌دادم و هرگز آن را پس نمی‌دادم</p>
<p align="center"><img style="border-bottom: 0px; border-left: 0px; display: block; float: none; margin-left: auto; border-top: 0px; margin-right: auto; border-right: 0px" title="Erma Bombeck" border="0" alt="Erma Bombeck" src="http://mypicta.files.wordpress.com/2010/12/erma1.jpg?w=305&amp;h=418" width="305" height="418" /></p>
پندهای عموممدی: هر قدر به طبیعت نزدیک شوی ، زندگانی شایسته تری را پیدا می‌کنی. (نیما یوشیج)

<p>مطلب مرتبط پيدا نشد</p>
<p>Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amoomamad.com/writing-of-erma-bombeck/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شاخص اقتصادی از دیدگاه شاه عباس !!!!</title>
		<link>http://amoomamad.com/economic-indicators-from-the-perspective-of-shah-abbas/</link>
		<comments>http://amoomamad.com/economic-indicators-from-the-perspective-of-shah-abbas/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 27 Nov 2010 22:58:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عموممد</dc:creator>
				<category><![CDATA[پندگونه‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amoomamad.com/economic-indicators-from-the-perspective-of-shah-abbas/</guid>
		<description><![CDATA[شاه عباس از وزیر خود پرسید: &#34;امسال اوضاع اقتصادی کشور چگونه است؟&#34; وزیر گفت: &#34;الحمدالله به گونه ای است که تمام پینه دوزان توانستند به زیارت کعبه روند!&#34; شاه عباس گفت: &#34;نادان! اگر اوضاع مالی مردم خوب بود می بایست کفاشان به مکه می رفتند نه پینه‌دوزان، چون مردم نمی توانند کفش بخرند ناچار به [...]


مطالب مرتبط:<ol><li><a href='http://amoomamad.com/hippo-and-birds-love-story/' rel='bookmark' title='Permanent Link: داستان عشق کرگدن و دم جنبانک'>داستان عشق کرگدن و دم جنبانک</a> <small>یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی...</small></li>
</ol>

Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">شاه عباس از وزیر خود پرسید: &quot;امسال اوضاع اقتصادی کشور چگونه است؟&quot;   <br />وزیر گفت: &quot;الحمدالله به گونه ای است که تمام پینه دوزان توانستند به زیارت کعبه روند!&quot;    <br />شاه عباس گفت: &quot;نادان! اگر اوضاع مالی مردم خوب بود می بایست کفاشان به مکه می رفتند نه پینه‌دوزان، چون مردم نمی توانند کفش بخرند ناچار به تعمیرش می پردازند، بررسی کن و علت آن را پیدا نما تا کار را اصلاح کنیم.&quot;</p>
پندهای عموممدی: هر قدر به طبیعت نزدیک شوی ، زندگانی شایسته تری را پیدا می‌کنی. (نیما یوشیج)

<p>مطالب مرتبط:<ol><li><a href='http://amoomamad.com/hippo-and-birds-love-story/' rel='bookmark' title='Permanent Link: داستان عشق کرگدن و دم جنبانک'>داستان عشق کرگدن و دم جنبانک</a> <small>یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی...</small></li>
</ol></p>
<p>Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amoomamad.com/economic-indicators-from-the-perspective-of-shah-abbas/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان زیبای راننده اتوبوس و مرد هیکلی</title>
		<link>http://amoomamad.com/beautiful-story-and-male-physique-bus-driver/</link>
		<comments>http://amoomamad.com/beautiful-story-and-male-physique-bus-driver/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 25 Nov 2010 00:52:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عموممد</dc:creator>
				<category><![CDATA[پندگونه‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amoomamad.com/beautiful-story-and-male-physique-bus-driver/</guid>
		<description><![CDATA[مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. درچند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب [...]


مطلب مرتبط پيدا نشد

Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify"><img style="border-right-width: 0px; margin: 0px 10px 0px 0px; display: inline; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px" title="" border="0" alt="" align="left" src="http://mypicta.files.wordpress.com/2010/11/chinatangshanbusroute14.jpg?w=200&amp;h=103" width="179" height="92" />مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. درچند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد..     <br />او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.     <br />مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد&#8230; </p>
<p> <span id="more-1570"></span>  <br />این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟ بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و &#8230;. ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود.   <br />بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟»   <br />مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کارت استفاده رایگان داره.»
</p>
<p align="center"><font color="#ff0000" size="2">پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسائل، ابتدا مطمئن شوید که آیا اصلاً مسئله ای وجود دارد یا     <br />&quot;خیر&quot;</font></p>
پندهای عموممدی: هر قدر به طبیعت نزدیک شوی ، زندگانی شایسته تری را پیدا می‌کنی. (نیما یوشیج)

<p>مطلب مرتبط پيدا نشد</p>
<p>Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amoomamad.com/beautiful-story-and-male-physique-bus-driver/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آدم&#8204;های بزرگ، آدم&#8204;های متوسط، آدم&#8204;های کوچک</title>
		<link>http://amoomamad.com/great-guys-average-guys-small-guys/</link>
		<comments>http://amoomamad.com/great-guys-average-guys-small-guys/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Nov 2010 00:09:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عموممد</dc:creator>
				<category><![CDATA[پندگونه‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amoomamad.com/great-guys-average-guys-small-guys/</guid>
		<description><![CDATA[آدم‌های بزرگ در باره ایده‌ها سخن می‌گویند آدم‌های متوسط در باره چیزها سخن می‌گویند آدم‌های کوچک پشت سر دیگران سخن می‌گویند آدم‌های بزرگ درد دیگران را دارند آدم‌های متوسط درد خودشان را دارند آدم‌های کوچک بی دردند آدم‌های بزرگ عظمت دیگران را می‌بینند آدم‌های متوسط به دنبال عظمت خود هستند آدم‌های کوچک عظمت خود را [...]


مطالب مرتبط:<ol><li><a href='http://amoomamad.com/winter-is-hard-on-you-before/' rel='bookmark' title='Permanent Link: آیا زمستان سختی در پیش است؟'>آیا زمستان سختی در پیش است؟</a> <small>مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می‌پرسند: «آیا زمستان...</small></li>
<li><a href='http://amoomamad.com/moments-for-their-own/' rel='bookmark' title='Permanent Link: لحظاتی برای خود خودم'>لحظاتی برای خود خودم</a> <small>دقایقی را که به عیب جویی دیگران می گذرانیم، اگر...</small></li>
<li><a href='http://amoomamad.com/there-is-really-a-questions/' rel='bookmark' title='Permanent Link: آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد ؟'>آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد ؟</a> <small>پادشاهی می‌خواست نخست وزیرش را انتخاب کند &#8230; چهار اندیشمند...</small></li>
</ol>

Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آدم‌های بزرگ در باره ایده‌ها سخن می‌گویند    <br />آدم‌های متوسط در باره چیزها سخن می‌گویند     <br />آدم‌های کوچک پشت سر دیگران سخن می‌گویند </p>
<p>آدم‌های بزرگ درد دیگران را دارند    <br />آدم‌های متوسط درد خودشان را دارند     <br />آدم‌های کوچک بی دردند </p>
<p> <span id="more-1563"></span>
<p>آدم‌های بزرگ عظمت دیگران را می‌بینند    <br />آدم‌های متوسط به دنبال عظمت خود هستند     <br />آدم‌های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می‌بینند </p>
<p>آدم‌های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند    <br />آدم‌های متوسط به دنبال کسب دانش هستند     <br />آدم‌های کوچک به دنبال کسب سواد هستند </p>
<p>آدم‌های بزرگ به دنبال طرح پرسش‌های بی‌پاسخ هستند    <br />آدم‌های متوسط پرسش‌هائی می‌پرسند که پاسخ دارد     <br />آدم‌های کوچک می‌پندارند پاسخ همه پرسش‌ها را می‌دانند </p>
<p>آدم‌های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند    <br />آدم‌های متوسط به دنبال حل مسئله هستند     <br />آدم‌های کوچک مسئله ندارند </p>
<p>آدم‌های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمی‌گزینند    <br />آدم‌های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می‌دهند     <br />آدم‌های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می‌گیرند</p>
پندهای عموممدی: هر قدر به طبیعت نزدیک شوی ، زندگانی شایسته تری را پیدا می‌کنی. (نیما یوشیج)

<p>مطالب مرتبط:<ol><li><a href='http://amoomamad.com/winter-is-hard-on-you-before/' rel='bookmark' title='Permanent Link: آیا زمستان سختی در پیش است؟'>آیا زمستان سختی در پیش است؟</a> <small>مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می‌پرسند: «آیا زمستان...</small></li>
<li><a href='http://amoomamad.com/moments-for-their-own/' rel='bookmark' title='Permanent Link: لحظاتی برای خود خودم'>لحظاتی برای خود خودم</a> <small>دقایقی را که به عیب جویی دیگران می گذرانیم، اگر...</small></li>
<li><a href='http://amoomamad.com/there-is-really-a-questions/' rel='bookmark' title='Permanent Link: آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد ؟'>آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد ؟</a> <small>پادشاهی می‌خواست نخست وزیرش را انتخاب کند &#8230; چهار اندیشمند...</small></li>
</ol></p>
<p>Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amoomamad.com/great-guys-average-guys-small-guys/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد</title>
		<link>http://amoomamad.com/answer-four-shook-me-hard/</link>
		<comments>http://amoomamad.com/answer-four-shook-me-hard/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Nov 2010 03:09:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عموممد</dc:creator>
				<category><![CDATA[پندگونه‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amoomamad.com/answer-four-shook-me-hard/</guid>
		<description><![CDATA[زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود! دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم [...]


مطالب مرتبط:<ol><li><a href='http://amoomamad.com/there-is-really-a-questions/' rel='bookmark' title='Permanent Link: آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد ؟'>آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد ؟</a> <small>پادشاهی می‌خواست نخست وزیرش را انتخاب کند &#8230; چهار اندیشمند...</small></li>
<li><a href='http://amoomamad.com/father-and-me/' rel='bookmark' title='Permanent Link: این سخنان حاصل یک عمر تجربه است، به یاد پدر'>این سخنان حاصل یک عمر تجربه است، به یاد پدر</a> <small>۴ ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری...</small></li>
</ol>

Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify"><img style="border-bottom: 0px; border-left: 0px; margin: 0px 10px 0px 0px; display: inline; border-top: 0px; border-right: 0px" title="" border="0" alt="" align="left" src="http://mypicta.files.wordpress.com/2010/11/farshchianart_09_by_farshchian.jpg?w=167&amp;h=244" width="167" height="244" />زاهدی گوید: </p>
<p align="justify">جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود! </p>
<p align="justify">دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟ </p>
<p align="justify">سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت:تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟ </p>
<p align="justify">چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .   <br />گفت من که غرق خواهش دنیا هستم&#160; چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟ </p>
پندهای عموممدی: هر قدر به طبیعت نزدیک شوی ، زندگانی شایسته تری را پیدا می‌کنی. (نیما یوشیج)

<p>مطالب مرتبط:<ol><li><a href='http://amoomamad.com/there-is-really-a-questions/' rel='bookmark' title='Permanent Link: آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد ؟'>آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد ؟</a> <small>پادشاهی می‌خواست نخست وزیرش را انتخاب کند &#8230; چهار اندیشمند...</small></li>
<li><a href='http://amoomamad.com/father-and-me/' rel='bookmark' title='Permanent Link: این سخنان حاصل یک عمر تجربه است، به یاد پدر'>این سخنان حاصل یک عمر تجربه است، به یاد پدر</a> <small>۴ ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری...</small></li>
</ol></p>
<p>Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amoomamad.com/answer-four-shook-me-hard/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ما اشتباه نمی&#8204;کنیم صرفا می&#8204;آموزیم</title>
		<link>http://amoomamad.com/we-do-not-simply-learn-the-wrong/</link>
		<comments>http://amoomamad.com/we-do-not-simply-learn-the-wrong/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 26 Oct 2010 12:44:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عموممد</dc:creator>
				<category><![CDATA[پندگونه‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amoomamad.com/we-do-not-simply-learn-the-wrong/</guid>
		<description><![CDATA[*از اشباهات درس بیاموزیم * داستان معروفی از تام واتسون، بنیان گذار شرکت «IBM» نقل می‌کنند که یکی از کارکنانش اشتباه بزرگی مرتکب شد و مبلغ ده میلیون دلار به شرکت ضرر زد. این کارمند به دفتر واتسون احضار شد و پس از ورود گفت: « تصور می‌کنم باید از شرکت استعفا دهم.» تام واتسون [...]


مطلب مرتبط پيدا نشد

Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>*از اشباهات درس بیاموزیم * </p>
<p>داستان معروفی از تام واتسون، بنیان گذار شرکت «IBM» نقل می‌کنند که یکی از کارکنانش اشتباه بزرگی مرتکب شد و مبلغ ده میلیون دلار به شرکت ضرر زد. </p>
<p>این کارمند به دفتر واتسون احضار شد و پس از ورود گفت:   <br />« تصور می‌کنم باید از شرکت استعفا دهم.» </p>
<p>تام واتسون گفت:   <br />«شوخی میکنی ما همین الان مبلغ ده میلیون دلار بابت آموزش شما پول دادیم.»</p>
پندهای عموممدی: هر قدر به طبیعت نزدیک شوی ، زندگانی شایسته تری را پیدا می‌کنی. (نیما یوشیج)

<p>مطلب مرتبط پيدا نشد</p>
<p>Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amoomamad.com/we-do-not-simply-learn-the-wrong/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آیا زمستان سختی در پیش است؟</title>
		<link>http://amoomamad.com/winter-is-hard-on-you-before/</link>
		<comments>http://amoomamad.com/winter-is-hard-on-you-before/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 06 Oct 2010 01:01:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عموممد</dc:creator>
				<category><![CDATA[پندگونه‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amoomamad.com/winter-is-hard-on-you-before/</guid>
		<description><![CDATA[مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می‌پرسند: «آیا زمستان سختی در پیش است؟» رییس جوان قبیله که هیچ تجربه‌ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید» بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟» پاسخ: «اینطور به نظر میاد» پس رییس به مردان [...]


مطلب مرتبط پيدا نشد

Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>م<img style="margin: 0px 10px 0px 0px; display: inline; border: 0px;" title="Winter is hard on you before" src="http://mypicta.files.wordpress.com/2010/10/winterishardonyoubefore.jpg?w=242&amp;h=324" border="0" alt="Winter is hard on you before" width="242" height="324" align="left" />ردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می‌پرسند:<br />
«آیا زمستان سختی در پیش است؟»</p>
<p>رییس جوان قبیله که هیچ تجربه‌ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید»</p>
<p>بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»<br />
پاسخ: «اینطور به نظر میاد»</p>
<p>پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «شما نظر قبلیتون رو تایید می کنید؟»<br />
پاسخ: «صد در صد»</p>
<p>رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»<br />
پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!</p>
<p>رییس: «از کجا می دونید؟»<br />
&gt;&gt; پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!!</p>
<p>خیلی وقتها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم!</p>
پندهای عموممدی: هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلین)

<p>مطلب مرتبط پيدا نشد</p>
<p>Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amoomamad.com/winter-is-hard-on-you-before/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بهشت فروشی بهلول</title>
		<link>http://amoomamad.com/paradise-shopping/</link>
		<comments>http://amoomamad.com/paradise-shopping/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 05 Oct 2010 12:42:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عموممد</dc:creator>
				<category><![CDATA[پندگونه‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amoomamad.com/paradise-shopping/</guid>
		<description><![CDATA[بهلول هر وقت دلش می‌گرفت به کنار رودخانه می‌آمد. در ساحل می‌نشست و به آب نگاه می‌کرد. پاکی و طراوت آب، غصه‌هایش را می‌شست. اگر بیکار بود همانجا می‌نشست و مثل بچه‌ها گِل بازی می‌کرد. آن روز هم داشت با گِل‌های کنار رودخانه، خانه می‌ساخت. جلوی خانه باغچه‌ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه [...]


مطلب مرتبط پيدا نشد

Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="margin: 0px 10px 0px 0px; display: inline; border-width: 0px;" title="Paradise Shopping" src="http://mypicta.files.wordpress.com/2010/10/paradiseshopping1.jpg?w=254&amp;h=234" border="0" alt="Paradise Shopping" width="254" height="234" align="left" />بهلول هر وقت دلش می‌گرفت به کنار رودخانه می‌آمد. در ساحل می‌نشست و به آب نگاه می‌کرد. پاکی و طراوت آب، غصه‌هایش را می‌شست. اگر بیکار بود همانجا می‌نشست و مثل بچه‌ها گِل بازی می‌کرد.</p>
<p>آن روز هم داشت با گِل‌های کنار رودخانه، خانه می‌ساخت. جلوی خانه باغچه‌ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.</p>
<p>ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت: بهلول، چه می‌سازی ؟</p>
<p>بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می‌سازم.</p>
<p>همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می‌کند، گفت: آن را می‌فروشی !؟</p>
<p><span id="more-806"></span></p>
<p>بهلول گفت: می‌فروشم.</p>
<p>قیمت آن چند دینار است؟</p>
<p>- صد دینار.</p>
<p>زبیده خاتون گفت: من آن را می‌خرم.</p>
<p>بهلول صد دینار را گرفت و گفت: این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می‌نویسم و به تو می‌دهم.</p>
<p>زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.</p>
<p>بهلول، سکه‌ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.</p>
<p>زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت: این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.</p>
<p>وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.</p>
<p>صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت: یکی از همان بهشت‌هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.</p>
<p>بهلول، سکه‌ها را به هارون پس داد و گفت: به تو نمی‌فروشم.</p>
<p>هارون گفت: اگر مبلغ بیشتری می‌خواهی، حاضرم بدهم.</p>
<p>بهلول گفت:  اگر هزار دینار هم بدهی، نمی‌فروشم.</p>
<p>هارون ناراحت شد و پرسید: چرا ؟</p>
<p>بهلول گفت: زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می‌دانی و می‌خواهی بخری، من به تو نمی‌فروشم!</p>
<p><img style="display: block; float: none; margin-left: auto; margin-right: auto; border-width: 0px;" title="Paradise Shopping" src="http://mypicta.files.wordpress.com/2010/10/paradiseshopping2.jpg?w=454&amp;h=342" border="0" alt="Paradise Shopping" width="454" height="342" /></p>
پندهای عموممدی: هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلین)

<p>مطلب مرتبط پيدا نشد</p>
<p>Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amoomamad.com/paradise-shopping/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لحظاتی برای خود خودم</title>
		<link>http://amoomamad.com/moments-for-their-own/</link>
		<comments>http://amoomamad.com/moments-for-their-own/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Aug 2010 07:31:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عموممد</dc:creator>
				<category><![CDATA[پندگونه‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amoomamad.com/moments-for-their-own/</guid>
		<description><![CDATA[دقایقی را که به عیب جویی دیگران می گذرانیم، اگر صرف اندیشیدن به عیبهای خود کنیم، فایده های زیادی می بریم که کوچکترین آن خودشناسی است.((؟)) شخص غایب همیشه مورد سرزنش است.((مثل لهستانی)) مردم حتی زمانی هم که از شما می خواهند معایب شان را آشکارا به آنها بگویید، انتظار ستایش و تحسین دارند.((ویلیام سامرست [...]


مطلب مرتبط پيدا نشد

Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="margin: 0px 10px 0px 0px; display: inline; border: 0px;" src="http://picna.blog.com/files/2010/08/0001.jpg" border="0" alt="" width="191" height="244" align="left" />دقایقی را که به عیب جویی دیگران می گذرانیم، اگر صرف اندیشیدن به عیبهای خود کنیم، فایده های زیادی می بریم که کوچکترین آن خودشناسی است.((؟))</p>
<p>شخص غایب همیشه مورد سرزنش است.((مثل لهستانی))</p>
<p>مردم حتی زمانی هم که از شما می خواهند معایب شان را آشکارا به آنها بگویید، انتظار ستایش و تحسین دارند.((ویلیام سامرست موام))</p>
<p>مردم را در غیب همان گوی که در [ پیش ] روی توانی گفت.((خواجه عبدا&#8230; انصاری))</p>
<p>مشکل ترین کارها این است که انسان خود را بشناسد و آسانترین کارها این است که از دیگران عیب جویی کند.((لردآویبوری))</p>
<p>وقتی مردم از کسی تعریف می کنند کمتر کسی باور می کند، ولی وقتی که از کسی بدگویی می کنند همه باورشان می شود.((؟))</p>
<p>اگر ما دیگران را در سختیها و گرفتاریها دلداری دهیم، خود نیز آرام می شویم.((آبراهام لینکلن))</p>
<p><span id="more-798"></span></p>
<p>موفق ترین مدیران کسانی هستند که تا وقتی &#8221; کهنه &#8221; خوب است از آن استفاده می کنند و به محض اینکه &#8221; نو &#8221; بهتر شد آن را در اختیار می گیرند.((رابرت وندرپول))</p>
<p>آن کس که از اول می داند به کجا می رود، خیلی دور نخواهد رفت.((ناپلئون بناپارت))</p>
<p>اسارت و بندگی مردم به خود آنها و میزان تحمل رنج و قبول فداکاری شان بستگی دارد.((گاندی))</p>
<p>تو می کوشی که آسوده تر باشی، من می کوشم که دیگران آسوده تر از من باشند.((سعید نفیسی))</p>
<p>خود را قربانی کنیم بهتر است که دیگران را.((گاندی))</p>
<p>رَد راستی، رَد خویشتن است.((اُرد بزرگ))</p>
<p>گمان مبر که دیگران تو را به آرمانت خواهند رساند.((اُرد بزرگ))</p>
<p>دانشمند شیمی که با مواد خطرناک به آزمایش می پردازد و پزشکی که در معرض ابتلا به بیماریهای واگیردار است، همه به دلیل وظیفه شغلی و احساس نبوغ خود فداکاری می کنند.((جان کاینرل))</p>
<p>فداکاری در دو مورد خوب است : اول اینکه تنها راه باقی مانده باشد و از هیچ راه دیگری غیر از جانفشانی نتوان به هدف مورد نظر دست یافت. دوم آنکه بدانیم دیگران با این فداکاری خوشبخت خواهند شد.((موریس مترلینگ))</p>
<p>کسانی که ترک دنیا می کنند، بهترین راه استفاده از دنیا را یافته اند.((حجازی))</p>
<p>آیا به یاد دارید که در دوره حیات از دست شخصیت خودتان و آنچه که نامش را «من» می گذارید، چقدر آسیب دیده اید؟ تمام اوقات تلخی ها، رنجها، زیانها، بدبختی ها و ناکامی های شما در طول مدت حیات از دست همین «من» بوده است.((موریس مترلینگ))</p>
<p>آتش را نمی توان با آتش خاموش کرد.((مثل یونانی))</p>
<p>اگر انسان یک روز از خودخواهی [ اش ] بگذرد، همه او را نیک خواهند گفت.((کنفوسیوس))</p>
پندهای عموممدی: هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلین)

<p>مطلب مرتبط پيدا نشد</p>
<p>Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amoomamad.com/moments-for-their-own/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>توانایی ایرانیان در قیامت</title>
		<link>http://amoomamad.com/ability-of-iranians-resurrection/</link>
		<comments>http://amoomamad.com/ability-of-iranians-resurrection/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 08 Aug 2010 10:44:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عموممد</dc:creator>
				<category><![CDATA[پندگونه‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amoomamad.com/ability-of-iranians-resurrection/</guid>
		<description><![CDATA[خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟ »گفت:&#8230;.«می‌دانند که ما ایرانیان به خود چنان مشغول شویم که [...]


مطلب مرتبط پيدا نشد

Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><img style="margin: 0px 10px 0px 0px; display: inline; border: 0px;" title="عبید زاکانی" src="http://mypicta.files.wordpress.com/2010/08/obeid.jpg?w=244&amp;h=226" border="0" alt="عبید زاکانی" width="244" height="226" align="left" />خواب دیدم قیامت شده است.</p>
<p dir="rtl">هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان.</p>
<p dir="rtl">خود را به <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%DB%8C%D8%AF_%D8%B2%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C" target="_blank">عبید زاکانی</a> رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟</p>
<p dir="rtl">»گفت:&#8230;.«می‌دانند که ما ایرانیان به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.</p>
<p dir="rtl">خواستم بپرسم اگر  در میان ما کسی باشد که بداند و عزم بالا رفتن کند&#8230;<br />
نپرسیده گفت: اگر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خودمان بهتر از هر نگهبانی پایینش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم</p>
پندهای عموممدی: هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلین)

<p>مطلب مرتبط پيدا نشد</p>
<p>Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amoomamad.com/ability-of-iranians-resurrection/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رشوه برای بر هم زدن نظم ملک فرمانفرما</title>
		<link>http://amoomamad.com/bribes-to-disturb-the-world-order/</link>
		<comments>http://amoomamad.com/bribes-to-disturb-the-world-order/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 05 Aug 2010 07:24:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عموممد</dc:creator>
				<category><![CDATA[پندگونه‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amoomamad.com/bribes-to-disturb-the-world-order/</guid>
		<description><![CDATA[سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما (ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می‌رود و در یکی از این مسافرت‌ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می‌کند. پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند..چند [...]


مطالب مرتبط:<ol><li><a href='http://amoomamad.com/moments-for-their-own/' rel='bookmark' title='Permanent Link: لحظاتی برای خود خودم'>لحظاتی برای خود خودم</a> <small>دقایقی را که به عیب جویی دیگران می گذرانیم، اگر...</small></li>
</ol>

Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="margin: 0px 10px 0px 0px; display: inline; border-width: 0px;" title="سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما" src="http://picna.blog.com/files/2010/08/eynaldoleh.jpg" border="0" alt="سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما" width="161" height="244" align="left" />سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما (ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می‌رود و در یکی از این مسافرت‌ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می‌کند. پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند..چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می‌شود. سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می‌کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد ولی ترتیب اثر نمی‌دهند.</p>
<p>سردار حسین خان به افضل الملک،ندیم فرمانفرما نیز متوسل می‌شود.افضل الملک نزد فرمانفرما می‌رود و وساطت می‌کند،اما باز هم نتیجه‌ای نمی‌بخشد. سردار حسین خان حاضر می‌شود پانصد تومان از تجار کرمان قرض کرده و به فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کند و افضل الملک این پیشنهاد را به فرمانفرما منعکس می‌کند،اما باز هم فرمانفرما نمی‌پذیرد.</p>
<p><span id="more-788"></span></p>
<p>افضل الملک به فرمانفرما می‌گوید: ((قربان آخر خدایی هست، پیغمبری هست، ستم است که پسری درکنار پدر در رندان بمیرد. اگر پدر گناهکار است، پسر که گناهی ندارد.)) فرمانفرما پاسخ می‌دهد: ((در مورد این مرد چیزی نگو که فرمانفرمای کرمان، نظم مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان نمی‌فروشد.))</p>
<p>همان روز پسر خردسال سردار حسین خان در زندان در برابر چشمان اشکبار پدر جان می‌سپارد.دو سه روز پس از این ماجرا یکی از پسرهای فرمانفرما به دیفتری دچار می‌شود. هر چه پزشکان برای مداوای او تلاش می‌کنند اثری نمی‌بخشد. به دستور فرمانفرما پانصد گوسفند در آن روزها پی در پی قربانی می‌کنند و به فقرا می‌بخشند اما نتیجه‌ای نمی‌دهد و فرزند فرمانفرما جان می‌دهد.</p>
<p>فرمانفرما در ایام عزای پسر خود در نهایت اندوه بسر می‌برد. درهمین ایام روزی افضل الملک وارد اتاق فرمانفرما می‌شود. فرمانفرما به حالی پریشان به گریه افتاده و به صدایی بلند می‌گوید: ((افضل الملک! باور کن که نه خدایی هست و نه پیغمبری! والا اگر من قابل ترحم نبودم و دعای من موثر نبوده لااقل به دعای فقرا و نذر و اطعام پانصد گوسفند می‌بایست فرزند من نجات می‌یافت.)).</p>
<p>افضل الملک در حالی که فرمانفرما را دلداری می‌دهد می‌گوید: ((قربان این فرمایش را نفرمایید، چرا که هم خدایی هست و هم پیغمبری، اما می‌دانید که فرمانفرمای جهان نیز نظم مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه‌ی فرمانفرما ناصرالدوله نمی‌فروشد)).</p>
پندهای عموممدی: هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلین)

<p>مطالب مرتبط:<ol><li><a href='http://amoomamad.com/moments-for-their-own/' rel='bookmark' title='Permanent Link: لحظاتی برای خود خودم'>لحظاتی برای خود خودم</a> <small>دقایقی را که به عیب جویی دیگران می گذرانیم، اگر...</small></li>
</ol></p>
<p>Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amoomamad.com/bribes-to-disturb-the-world-order/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین</title>
		<link>http://amoomamad.com/the-best-moments-of-life-look-at-charlie-chaplin/</link>
		<comments>http://amoomamad.com/the-best-moments-of-life-look-at-charlie-chaplin/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 04 Aug 2010 11:35:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عموممد</dc:creator>
				<category><![CDATA[پندگونه‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amoomamad.com/the-best-moments-of-life-look-at-charlie-chaplin/</guid>
		<description><![CDATA[وقتی زندگی ۱۰۰ دلیل برای گریه کردن به تو نشان میده تو ۱۰۰۰ دلیل برای خندیدن به اون نشون بده To fall in love عاشق شدن To laugh until it hurts your stomach آنقدر بخندی که دلت درد بگیره To find mails by the thousands when you return from a vacation. بعد از اینکه از [...]


مطلب مرتبط پيدا نشد

Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="display: block; float: none; margin-left: auto; margin-right: auto; border-width: 0px;" title="chaplin" src="http://picna.blog.com/files/2010/08/chaplin1.s600x600.gif" border="0" alt="chaplin" width="378" height="254" /></p>
<p>وقتی زندگی ۱۰۰ دلیل برای گریه کردن به تو نشان میده تو ۱۰۰۰ دلیل برای خندیدن به اون نشون بده</p>
<p><span id="more-785"></span></p>
<p dir="ltr">To fall in love</p>
<p dir="rtl">عاشق شدن</p>
<p dir="ltr">
<p dir="ltr">To laugh until it hurts your stomach</p>
<p dir="rtl">آنقدر بخندی که دلت درد بگیره</p>
<p dir="rtl">
<p dir="ltr">To find mails by the thousands when you return from a vacation.</p>
<p dir="rtl">بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری</p>
<p dir="rtl">
<p dir="ltr">To go for a vacation to some pretty place.</p>
<p dir="rtl">برای مسافرت به یک جای خوشگل بری</p>
<p dir="rtl">
<p dir="ltr">To listen to your favorite song in the radio.</p>
<p dir="rtl">به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی</p>
<p dir="rtl">
<p dir="ltr">To go to bed and to listen while it rains outside.</p>
<p dir="rtl">به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی</p>
<p dir="rtl">
<p dir="ltr">To leave the Shower and find that the towel is warm</p>
<p dir="rtl">از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !</p>
<p dir="ltr">To clear your last exam<strong>.</strong></p>
<p>آخرین امتحانت رو پاس کنی</p>
<p dir="ltr">To receive a call from someone, you don&#8217;t see a lot, but you want to.</p>
<p>کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه</p>
<p dir="ltr">To find money in a pant that you haven&#8217;t used since last year.</p>
<p>توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی</p>
<p dir="ltr">To laugh at yourself looking at mirror, making faces.</p>
<p>برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!</p>
<p dir="ltr">Calls at midnight that last for hours<strong>.</strong></p>
<p>تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه</p>
<p dir="ltr">To laugh without a reason.</p>
<p>بدون دلیل بخندی</p>
<p dir="ltr">To accidentally hear somebody say something good about you.</p>
<p>بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه</p>
<p dir="ltr">To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.</p>
<p>از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی !</p>
<p dir="ltr">To hear a song that makes you remember a special person.</p>
<p>آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره</p>
<p dir="ltr">To be part of a team.</p>
<p>عضو یک تیم باشی</p>
<p dir="ltr">To watch the sunset from the hill top.</p>
<p>از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی</p>
<p dir="ltr">To make new friends.</p>
<p>دوستای جدید پیدا کنی</p>
<p dir="ltr">To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.</p>
<p>وقتی &#8220;اونو&#8221; میبینی دلت هری بریزه پایین !</p>
<p dir="ltr">To pass time with your best friends.</p>
<p>لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی</p>
<p dir="ltr">To see people that you like, feeling happy</p>
<p>کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی</p>
<p dir="ltr">See an old friend again and to feel that the things have not changed.</p>
<p>یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده</p>
<p dir="ltr">To take an evening walk along the beach.</p>
<p>عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی</p>
<p dir="ltr">To have somebody tell you that he/she loves you.</p>
<p>یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره</p>
<p dir="ltr">remembering stupid things done with stupid friends. To laugh &#8230;&#8230;.laugh. &#8230;&#8230;..and laugh &#8230;&#8230;</p>
<p>یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و &#8230;&#8230;. باز هم بخندی</p>
<p dir="ltr">These are the best moments of life&#8230;.</p>
<p>اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند</p>
<p dir="ltr">Let us learn to cherish them.</p>
<p>قدرشون روبدونیم</p>
<p dir="ltr">&#8220;Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed&#8221;</p>
<p>زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد</p>
پندهای عموممدی: هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلین)

<p>مطلب مرتبط پيدا نشد</p>
<p>Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amoomamad.com/the-best-moments-of-life-look-at-charlie-chaplin/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کلماتت را خوب انتخاب کن</title>
		<link>http://amoomamad.com/choose-your-words-well/</link>
		<comments>http://amoomamad.com/choose-your-words-well/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 20 Jul 2010 05:15:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عموممد</dc:creator>
				<category><![CDATA[پندگونه‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amoomamad.com/choose-your-words-well/</guid>
		<description><![CDATA[روزی خانمی سخنی را بر زبان آورد که مورد رنجش خاطر بهترین دوستش شد ،  او بلافاصله از گفته خود پشیمان شده  و بدنبال راه چاره ای گشت که بتواند دل دوستش را بدست آورده و کدورت حاصله را برطرف کند . او در تلاش خود برای جبران آن ، نزد پیرزن خردمند شهر شتافت [...]


مطالب مرتبط:<ol><li><a href='http://amoomamad.com/rescue/' rel='bookmark' title='Permanent Link: پارسائی شما می‌تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد'>پارسائی شما می‌تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد</a> <small>وقت دارید بخوانید&#8230;.. داستان خیلی قشنگیه مردی صبح زود از...</small></li>
</ol>

Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>روزی خانمی سخنی را بر زبان آورد که مورد رنجش خاطر بهترین دوستش شد ،  او بلافاصله از گفته خود پشیمان شده  و بدنبال راه چاره ای گشت که بتواند دل دوستش را بدست آورده و کدورت حاصله را برطرف کند .</p>
<p>او در تلاش خود برای جبران آن ، نزد پیرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا ،‌ از وی مشورت خواست . پیرزن با دقت و حوصله  فراوان به گفته های آن خانم گوش داد و پس از مدتی اندیشه ، چنین گفت : &#8221; تو برای جبران سخنانت لازمست که دو کار انجام دهی و اولین آن فوق العاده سختتر از دومیست . &#8221;</p>
<p>خانم جوان با شوق فراوان از او خواست که  راه حلها را برایش شرح دهد .</p>
<p><span id="more-768"></span></p>
<p>پیرزن خردمند ادامه داد : &#8221; امشب بهترین بالش پری را که داری ، ‌برداشته و سوراخ کوچکی در آن ایجاد میکنی ،‌ سپس از خانه بیرون آمده  و شروع به قدم زدن در کوچه و محلات اطراف خانه ات میکنی و در آستانه درب منازل هر یک از همسایگان و دوستان و بستگانت که رسیدی ،‌ یک عدد پر از داخل بالش درآورده و به آرامی آنجا قرار میدهی . بایستی دقت کنی که این کار را تا قبل از طلوع آفتاب فردا صبح  تمام کرده  و  نزد من برگردی تا دومین مرحله  را توضیح  دهم  &#8221;</p>
<p>خانم جوان بسرعت به سمت خانه اش شتافت و پس از اتمام کارهای روزمره خانه ،  شب هنگام شروع به انجام کار طاقت فرسائی  کرد که  آن پیرزن پیشنهاد نموده بود . او با  رنج  و زحمت فراوان و در دل تاریکی شهر و در هوای سرد و سوزناکی که  انگشتانش از فرط آن ،  یخ زده بودند ،  توانست کارش را به انجام رسانده و درست هنگام طلوع آفتاب به نزد آن پیرزن خردمند بازگشت</p>
<p>خانم جوان با اینکه بشدت احساس  خستگی  میکرد ،  اما آسوده خاطر  شده  بود  که  تلاشش به نتیجه رسیده و با خشنودی گفت :‌ &#8221; بالش کاملا خالی شده است &#8221;</p>
<p>پیرزن پاسخ داد : &#8221; حال برای انجام مرحله دوم ، بازگرد  و بالش خود را مجددا از آن پرها ،‌ پر کن ، تا همه چیز به حالت اولش برگردد ! &#8221;</p>
<p>خانم جوان با سرآسیمگی گفت : &#8221; اما میدونی این امر کاملا غیر ممکنه ! اینک باد بیشتر آن پرها را از محلی که قرارشان داده ام ،‌ پراکنده است ، ‌قطعا هرچقدر هم تلاش کنم ، ‌دوباره همه چیز مثل اول نخواهد شد ! &#8220;‌</p>
<p>پیرزن با کلامی تامل برانگیز گفت : &#8221; کاملا درسته ! هرگز فراموش نکن کلماتی که بکار میبری همچون پرهائیست که در مسیر باد قرار میگیرند .  آگاه باش که فارغ از میزان صممیت و صداقت گفتارت ، دیگر آن سخنان به دهان بازنخواهند گشت  ، بنابراین در حضور کسانی که به آنها عشق میورزی ،‌ کلماتت  را خوب انتخاب کن &#8220;</p>
پندهای عموممدی: هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلین)

<p>مطالب مرتبط:<ol><li><a href='http://amoomamad.com/rescue/' rel='bookmark' title='Permanent Link: پارسائی شما می‌تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد'>پارسائی شما می‌تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد</a> <small>وقت دارید بخوانید&#8230;.. داستان خیلی قشنگیه مردی صبح زود از...</small></li>
</ol></p>
<p>Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amoomamad.com/choose-your-words-well/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان‌های کوتاه و زیبا</title>
		<link>http://amoomamad.com/the-litle-stories/</link>
		<comments>http://amoomamad.com/the-litle-stories/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 24 Jun 2010 08:51:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عموممد</dc:creator>
				<category><![CDATA[پندگونه‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amoomamad.com/the-litle-stories/</guid>
		<description><![CDATA[همه را تا آخر بخوانید اگر وقت ندارید فرصتی دیگر برای این کار قرار دهید اشتباه فرشتگان درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود . پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟ از روزی که این ادم [...]


مطالب مرتبط:<ol><li><a href='http://amoomamad.com/hippo-and-birds-love-story/' rel='bookmark' title='Permanent Link: داستان عشق کرگدن و دم جنبانک'>داستان عشق کرگدن و دم جنبانک</a> <small>یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی...</small></li>
</ol>

Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #ff0000;">همه را تا آخر بخوانید اگر وقت ندارید فرصتی دیگر برای این کار قرار دهید</span></p>
<p><strong>اشتباه فرشتگان</strong></p>
<p>درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .<br />
پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟<br />
از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و&#8230;.<br />
حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.</p>
<p><span id="more-648"></span></p>
<p><strong>مرد کور</strong></p>
<p>روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود..او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:<br />
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!<br />
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.<br />
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است &#8230;. لبخند بزنید</p>
<p><strong>یکی از بستگان خدا</strong></p>
<p>شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.<br />
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.<br />
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.<br />
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد..<br />
- آهای، آقا پسر!<br />
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت&#8230; چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:<br />
- شما خدا هستید؟<br />
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!<br />
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!</p>
<p><strong>زن نظافتچى</strong></p>
<p>من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟»<br />
من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود&#8230; امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟<br />
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟<br />
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.<br />
من این درس را هیچگاه فراموش نکرده‌ام.</p>
<p><strong>کمک در زیر باران</strong></p>
<p>یک شب، حدود ساعت ۵/١١ بعدازظهر، یک زن مسن سیاه پوست آمریکایى در کنار یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که می‌بارید ایستاده بود. ماشینش خراب شده بود و نیازمند استفاده از وسیله نقلیه دیگرى بود. او که کاملاً خیس شده بود دستش را جلوى ماشینى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشین که یک جوان سفیدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته باید توجه داشت که این ماجرا در دهه ١٩۶٠ و اوج تنش‌هاى میان سفیدپوستان و سیاه‌پوستان در آمریکا بود. مرد جوان آن زن سیاه‌پوست را به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات یابد و بعد مسیرش را عوض کرد و به ایستگاه قطار رفت و از آن جا یک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.<br />
زن که ظاهراً خیلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسید. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست.. با کمال تعجب دید که یک تلویزیون رنگى بزرگ برایش آورده‌اند. یادداشتى هم همراهش بود با این مضمون:<br />
«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کردید بسیار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هایم که روح و جانم را هم خیس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسیدید&#8230; به دلیل محبت شما، من توانستم در آخرین لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از این که چشم از این جهان فرو بندد در کنارش باشم.. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به دیگران دعا می‌کنم.»<br />
ارادتمند<br />
خانم نات کینگ ‌کول</p>
<p><strong>همیشه کسانى که خدمت می‌کنند را به یاد داشته باشید</strong></p>
<p>در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست.. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.<br />
- پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟<br />
- خدمتکار گفت: ۵٠ سنت<br />
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید:<br />
- بستنى خالى چند است؟<br />
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:<br />
- ٣۵ سنت<br />
- پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:<br />
- براى من یک بستنى بیاورید.<br />
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود.<br />
یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.</p>
<p><strong>چهارمین درس مهم- مانعى در مسیر</strong></p>
<p>در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جاده اصلى قرار داد.. سپس در گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند&#8230;<br />
سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایى چیزى را می‌دانست که بسیارى از ما نمی‌دانیم!<br />
.هر مانعى، فرصتى</p>
پندهای عموممدی: هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلین)

<p>مطالب مرتبط:<ol><li><a href='http://amoomamad.com/hippo-and-birds-love-story/' rel='bookmark' title='Permanent Link: داستان عشق کرگدن و دم جنبانک'>داستان عشق کرگدن و دم جنبانک</a> <small>یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی...</small></li>
</ol></p>
<p>Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amoomamad.com/the-litle-stories/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد ؟</title>
		<link>http://amoomamad.com/there-is-really-a-questions/</link>
		<comments>http://amoomamad.com/there-is-really-a-questions/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 22 Jun 2010 05:38:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عموممد</dc:creator>
				<category><![CDATA[پندگونه‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amoomamad.com/there-is-really-a-questions/</guid>
		<description><![CDATA[پادشاهی می‌خواست نخست وزیرش را انتخاب کند &#8230; چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل [...]


مطلب مرتبط پيدا نشد

Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="display: inline; margin-left: 0px; margin-right: 0px; border-width: 0px;" src="http://picna.blog.com/files/2010/06/questions.gif" border="0" alt="" width="167" height="194" align="left" /> پادشاهی می‌خواست نخست وزیرش را انتخاب کند &#8230;<br />
چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند.<br />
آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید»<br />
پادشاه بیرون رفت و در را بست.<br />
سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند.<br />
اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند.<br />
نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود!<br />
آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است.<br />
او با چشمان بسته در گوشه ای نشسته بود و کاری نمی‌کرد.</p>
<p><span id="more-645"></span><br />
پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بیرون رفت!!!<br />
و آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند.<br />
آنان حتی ندیدند که چه اتفاقی افتاد که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته!<br />
وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «کار را بس کنید. آزمون پایان یافته و من نخست وزیرم را انتخاب کردم».<br />
آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او کاری نمی کرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟»<br />
مرد گفت: «مسئله ای در کار نبود. من فقط نشستم و نخستین سؤال و نکته ی اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای که این احساس را کردم فقط در سکوت مراقبه کردم. کاملأ ساکت شدم و به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟<br />
نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد، چگونه می‌توان آن را حل کرد؟ اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛<br />
هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است».<br />
پادشاه گفت: «آری، کلک در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن کردید؛ در همین جا نکته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می کردید نمی توانستید آن را حل کنید. این مرد، می داند که چگونه در یک موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد».</p>
پندهای عموممدی: هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلین)

<p>مطلب مرتبط پيدا نشد</p>
<p>Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amoomamad.com/there-is-really-a-questions/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پارسائی شما می‌تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد</title>
		<link>http://amoomamad.com/rescue/</link>
		<comments>http://amoomamad.com/rescue/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 20 Jun 2010 06:33:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عموممد</dc:creator>
				<category><![CDATA[پندگونه‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amoomamad.com/rescue/</guid>
		<description><![CDATA[وقت دارید بخوانید&#8230;.. داستان خیلی قشنگیه مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد [...]


مطلب مرتبط پيدا نشد

Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وقت دارید بخوانید&#8230;.. داستان خیلی قشنگیه</p>
<p>مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.</p>
<p>در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می‌کند.</p>
<p><span id="more-626"></span></p>
<p>مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.</p>
<p>مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:</p>
<p>((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم</p>
<p>و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.</p>
<p><strong>نتیجه اخلاقی داستان:</strong><strong> </strong></p>
<p>کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می‌تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.</p>
پندهای عموممدی: هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلین)

<p>مطلب مرتبط پيدا نشد</p>
<p>Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amoomamad.com/rescue/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چشمه باشید</title>
		<link>http://amoomamad.com/springs-have/</link>
		<comments>http://amoomamad.com/springs-have/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 29 May 2010 11:06:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عموممد</dc:creator>
				<category><![CDATA[پندگونه‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amoomamad.com/springs-have/</guid>
		<description><![CDATA[استاد، شاگردان را برای یک گردش تفریحی به کوهستان برده بود. بعد از یک پیاده روی طولانی، همه خسته و تشنه در کنار چشمه ای نشستند و تصمیم گرفتند استراحت کنند. استاد به هر یک از آنها لیوانی آب داد و از آنها خواست قبل از نوشیدن آب، یک مشت نمک، درون لیوان بریزند. شاگردان [...]


مطلب مرتبط پيدا نشد

Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="border-right-width: 0px; margin: 0px 10px 0px 0px; display: inline; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px" border="0" align="left" src="http://picna.blog.com/files/2010/06/manatee_springs.jpg" /> استاد، شاگردان را برای یک گردش تفریحی به کوهستان برده بود. بعد از یک پیاده روی طولانی، همه خسته و تشنه در کنار چشمه ای نشستند و تصمیم گرفتند استراحت کنند. استاد به هر یک از آنها لیوانی آب داد و از آنها خواست قبل از نوشیدن آب، یک مشت نمک، درون لیوان بریزند. </p>
<p>شاگردان هم همین کار را کردند، ولی هیچ یک نتوانستند آب را بنوشند، چون خیلی شور بود. بعد، استاد مشتی نمک را داخل چشمه ریخت و از آنها خواست از آب چشمه بنوشند و همه از آب گوارای چشمه نوشیدند. </p>
<p> <span id="more-356"></span>
<p>استاد پرسید: « آیا آب چشمه هم شور بود؟ » </p>
<p>همه گفتند: « نه. آب بسیار خوش طعمی بود. » </p>
<p>استاد گفت: « رنج هائی که در این دنیا برای شما در نظر گرفته شده است نیز همین مشت نمک است، نه بیشتر و نه کمتر. این، بستگی به شما دارد که لیوان آب باشید یا چشمه که بتوانید رنج ها را در خود حل کنید. پس سعی کنید چشمه باشید تا بر رنج ها فائق آئید</p>
پندهای عموممدی: هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلین)

<p>مطلب مرتبط پيدا نشد</p>
<p>Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amoomamad.com/springs-have/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>این سخنان حاصل یک عمر تجربه است، به یاد پدر</title>
		<link>http://amoomamad.com/father-and-me/</link>
		<comments>http://amoomamad.com/father-and-me/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 29 May 2010 10:17:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عموممد</dc:creator>
				<category><![CDATA[پندگونه‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amoomamad.com/father-and-me/</guid>
		<description><![CDATA[۴ ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده . ۵ ساله که بودم فکر می کردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه . ۶ ساله که بودم فکر می کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر. ۸ ساله که شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه. [...]


مطلب مرتبط پيدا نشد

Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify"><img style="border-right-width: 0px; margin: 0px 10px 0px 0px; display: inline; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px" border="0" align="left" src="http://picna.blog.com/files/2010/06/fatherandson.jpg" /> ۴ ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده . </p>
<p align="justify">۵ ساله که بودم فکر می کردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه . </p>
<p align="justify">۶ ساله که بودم فکر می کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر. </p>
<p align="justify">۸ ساله که شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه. </p>
<p align="justify">۱۰ ساله که شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملاً فرق داشت. </p>
<p align="justify">۱۲ ساله که شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه &#8230;. دیگه پیرتر از اونه که بچگی هاش یادش بیاد. </p>
<p align="justify">۱۴ ساله که بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله . </p>
<p align="justify">۱۶ ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت می کنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده . </p>
<p align="justify">۱۸ ساله که شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه . </p>
<p align="justify">۲۱ ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس کننده ای از رده خارجه </p>
<p align="justify">۲۵ ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم، زیرا پدر چیزهای کمی درباره این موضوع می‌دونه. مثل اینکه زیاد با این قضیه سروکار داشته . </p>
<p> <span id="more-351"></span>
<p align="justify">۳۰ ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره . </p>
<p align="justify">۴۰ ساله که شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه کار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره . </p>
<p align="justify">۵۰ ساله که شدم حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم ! اما افسوس که قدرشو نتونستم خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت ! </p>
پندهای عموممدی: هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلین)

<p>مطلب مرتبط پيدا نشد</p>
<p>Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amoomamad.com/father-and-me/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان عشق کرگدن و دم جنبانک</title>
		<link>http://amoomamad.com/hippo-and-birds-love-story/</link>
		<comments>http://amoomamad.com/hippo-and-birds-love-story/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 09 Apr 2010 07:52:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عموممد</dc:creator>
				<category><![CDATA[پندگونه‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amoomamad.com/hippo-and-birds-love-story/</guid>
		<description><![CDATA[یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می‌کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست&#8230; کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند. دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟ کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟ دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو [...]


مطالب مرتبط:<ol><li><a href='http://amoomamad.com/beautiful-story-and-male-physique-bus-driver/' rel='bookmark' title='Permanent Link: داستان زیبای راننده اتوبوس و مرد هیکلی'>داستان زیبای راننده اتوبوس و مرد هیکلی</a> <small>مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را...</small></li>
</ol>

Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify"><img style="border-right-width: 0px; margin: 0px 10px 0px 0px; display: inline; border-top-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-left-width: 0px" border="0" align="left" src="http://mypicta.files.wordpress.com/2010/04/kav7b.jpg" /> یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می‌کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست&#8230;</p>
<p align="justify">کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.    <br />دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟</p>
<p align="justify">کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟</p>
<p align="justify">دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند. </p>
<p align="justify">کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.. </p>
<p align="justify">دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین‌های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.</p>
<p align="justify">کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت. </p>
<p> <span id="more-224"></span>
<p align="justify">دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست. </p>
<p align="justify">کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ. </p>
<p align="justify">دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند. </p>
<p align="justify">کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم! </p>
<p align="justify">دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری. </p>
<p align="justify">کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم. </p>
<p align="justify">دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی. </p>
<p align="justify">کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟ </p>
<p align="justify">دم جنبانک گفت: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟!    <br />یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود. </p>
<p align="justify">کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟ </p>
<p align="justify">دم جنبانک گفت: یعنی &#8230; بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار&#8230; </p>
<p align="justify">کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند. داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست    <br />دقیقاً از چی خوشش می آید. </p>
<p align="justify">کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟ </p>
<p align="justify">دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است. </p>
<p align="justify">کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید.    <br />روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت. </p>
<p align="justify">یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟ </p>
<p align="justify">دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست. </p>
<p align="justify">کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم. </p>
<p align="justify">دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سیر نشد. کرگدن می‌خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد. </p>
<p align="justify">کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟ </p>
<p align="justify">دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت:    <br />غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری. </p>
<p align="justify">کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟ </p>
<p align="justify">دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند. </p>
<p align="justify">کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟ </p>
<p align="justify">دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. </p>
<p align="justify">کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: </p>
<p align="justify">من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد</p>
پندهای عموممدی: هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلین)

<p>مطالب مرتبط:<ol><li><a href='http://amoomamad.com/beautiful-story-and-male-physique-bus-driver/' rel='bookmark' title='Permanent Link: داستان زیبای راننده اتوبوس و مرد هیکلی'>داستان زیبای راننده اتوبوس و مرد هیکلی</a> <small>مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را...</small></li>
</ol></p>
<p>Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amoomamad.com/hippo-and-birds-love-story/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قربانی</title>
		<link>http://amoomamad.com/victim/</link>
		<comments>http://amoomamad.com/victim/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 07 Apr 2010 07:35:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عموممد</dc:creator>
				<category><![CDATA[پندگونه‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amoomamad.com/victim/</guid>
		<description><![CDATA[روزی پسر بچه‌ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می‌دانستند) و گفت: &#34;مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.&#34; شیوانا سراسیمه [...]


مطلب مرتبط پيدا نشد

Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="justify">روزی پسر بچه‌ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می‌دانستند) و گفت:    <br />&quot;مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید.&quot;</p>
<p align="justify">شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد.    <br />جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.</p>
<p> <span id="more-223"></span>
<p align="justify">شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می‌گیرد و می‌بوسد. اما در عین حال می‌خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.</p>
<p align="justify">شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می‌کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی‌اش برکت جاودانه ارزانی دارد.</p>
<p align="justify">شیوانا تبسمی کرد و گفت : &quot; اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلاکش گرفته‌ای.    <br />عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته‌ای دختر نازنین ات را بکشی.     <br />بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی‌ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی هیچ اتفاقی نمی‌افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد! &quot;</p>
<p align="justify">زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود!    <br />می‌گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!</p>
<p align="justify">هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست که متوجه شویم کسی که به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است&#8230; </p>
پندهای عموممدی: هیچ وقت به گمان اینکه وقت دارید ننشینید زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلین)

<p>مطلب مرتبط پيدا نشد</p>
<p>Related posts brought to you by <a href='http://mitcho.com/code/yarpp/'>Yet Another Related Posts Plugin</a>.</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://amoomamad.com/victim/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

